تو قلبت
چه وقت؟
همون وقتي که ازت يه کار زشتي سر ميزنه!
آره قيافت ميشه عين يه خوک وحشي.
ولي با اين حال ميبيني که خدا چقدر دوست داره که اون قيافه زشتت رو به کسي نشون نميده!
ولي اگه خيلي خيلي عصبانيش کني امکان داره........
چون تا حالا چندين نفر ديده شده که مسخ شده اند.
مواظب خودت باش
![]()
چی بگم جز اینکه خستم...............
آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را
ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که
بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا
صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده
خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام
آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام
قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند .؟؟؟؟


![]()
سلام به کسایی که اومدین این وبلاگ کوچولو
چند روز پیش تو گوگل یه وبلاگ دیدم که خیلی ناز بودش
دریاره فرقه ایمو همچی داشت خیلی هم طرفدار داره وبش.من که هر روز سر میزنم
مدیرش یه پسر ۱۷ سالست به اسمه رضا{انجل} که خودشم یکی از ایمو های پر طرفدار ایران هستش خیلی نازه
کلی هم نویسنده و مطالب جالب داره
چنتا عکسم ازش میزارم حتما برین جالبه![]()


این رضاست
![]()
حتماً بخونش:![]()
نظرتم بگی ممنون میشم
دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بوده که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دختر های چهارپنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانهای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست برادر هم نبود و هر روز که مس گذشت ، بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچمه تنها بماند .
دختر با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست .
لای در کمی بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.
دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد ،
صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد:

تو و تمام خاطراتت را دیگر نمیخواهم ! تو و بودن هایت را دیگر نمی خواهم..... تو ای که تمام آرزو هایم را در سکوت از جنس مر مر اتاق متروکم به صلیت کشیدی..... حالا تو و تمام خاطراتت را در قلبی که تنها گذاشتی به خاک می سپارم...
![]()
من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق, کافری بی دینم
آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
من اشک سکوت مرده در فریادم
دادی سرو پا شکسته در بی دادم
اینها همه هیچ...ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم؟

نظر یادتون نره لطفا
چشمانم بسته است نمي توانم يأست را ببينم, هر چند واضح است
من از مكانهايي كه تو مي جويي دور و سرگردان مي شوم
هرچند من دوزخت را مي جويم (ولي) تو قبل از من به دروازه نزديك ميشوي
زندگي تو درست است و من دنبال بهشت تو مي گردم
من نمي توانم عاشق شوم, عشق براي آنهاست, شهوت ورزي به آسمان, بهشت
چرا من به اين دنياي پر از اندوه آمدم؟ چرا اين حقيقت دارد؟ خنجر فداكاري من كجاست؟
روزي دروازه ها را به سوي دوزخ باز خواهم كرد . . .

با نظرت خوشحالم کن![]()
سرما و سرما ، وَقی که سگ زد
دستی که لرزيد ، تيغی که رگ زد
تاريک ِ تاريک ، چشمی که ترسيد
چون پيش از اينها مرگ ُ نمی ديد
اندوه و اندوه ، غصه و غصه َس
که قهرمان ِ اينجای قصه س
لرزش و لرزش ، لبهای سفيد
تکونی خورد و ...چيزی نفهميد
سايه و سايه ديد توُ سفر
" چشماشو وا کرد رفع شد خطر"
سوزش و سوزش توُ دست و چشماش
نمردم چرا ؟ می مردم ايکاش
"سلام قشنگم" ،... صدای کی بود؟
همونی ِ که دلت رو ربود !
خنده و گريه توُ هم گره خورد
نسيمی وزديد ، بديها رو برد
ضربه و ضربه ، قلب تو و من
لمس دو تا دست ، شرم دو تا تن
گرما و گرما ، اشکی که لغزيد
از شوق ِ اين عشق بر گونه رقصيد

نظر یادتون نره![]()
هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از
سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود
را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن
نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که
هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام
شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......


