تبليغاتX
نفرت.خون.مرگ.سكوت

savageboy

مهسا

savageboy

http://savageboy.blogfa.com

نفرت.خون.مرگ.سكوت

نفرت.خون.مرگ.سكوت

نفرت.خون.مرگ.سكوت

مرگ عشق یعنی نفرت. نفرت یعنی خون. خون یعنی مرگ. مرگ یعنی سکوت................ من مهسا هستم یعنی نفرت.....نفرت از کجا اومد....از مرگ عشق توی سینه....عشق چرا مرد نمی دونم....تو بهم بگو !!!!!!!! ملت عشق از همه دینا جداست××عاشقانه ملت و مذهب خداست

نفرت.خون.مرگ.سكوت

ملت عشق از همه دینا جداست××عاشقانه ملت و مذهب خداست
مي خواي بدوني شيطان كجاست؟
 

 تو قلبت

 

چه وقت؟

 

همون وقتي که ازت يه کار زشتي سر ميزنه!

 

آره قيافت ميشه عين يه خوک وحشي.

 

ولي با اين حال ميبيني که خدا چقدر دوست داره که اون قيافه زشتت رو به کسي نشون نميده!

ولي اگه خيلي خيلي عصبانيش کني امکان داره........

 

چون تا حالا چندين نفر ديده شده که مسخ شده اند.

 

مواظب خودت باش

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم بهمن 1387ساعت 2:23 توسط مهسا |
......hm
 

 

چی بگم جز اینکه خستم...............

 

+ نوشته شده در جمعه یازدهم بهمن 1387ساعت 20:0 توسط مهسا |
جوابت چیه ؟؟؟
 

آنگاه که غرور کسی را له می کنی، آنگاه که کاخ آرزوهای کسی را

ویران می کنی، آنگاه که شمع امید کسی را خاموش می کنی، آنگاه که

 بنده ای را نادیده می انگاری ، آنگاه که حتی گوشت را می بندی تا

صدای خرد شدن غرورش را نشنوی، آنگاه که خدا را می بینی و بنده

خدا را نادیده می گیری ، می خواهم بدانم، دستانت را بسوی کدام

آسمان دراز می کنی تا برای خوشبختی خودت دعا کنی؟ . بسوی کدام

قبله نماز می گزاری که دیگران نگزارده اند .؟؟؟؟

 

سمفونی مرگ

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387ساعت 16:36 توسط مهسا |
اطلاع رسانی

سلام به کسایی که اومدین این وبلاگ کوچولو  چند روز پیش تو گوگل یه وبلاگ دیدم که خیلی ناز  بودش دریاره فرقه ایمو همچی داشت خیلی هم طرفدار داره وبش.من که هر روز سر میزنم  مدیرش یه پسر ۱۷ سالست به اسمه رضا{انجل} که خودشم یکی از ایمو های پر طرفدار ایران هستش خیلی نازه  کلی هم نویسنده و مطالب جالب داره

چنتا عکسم ازش  میزارم حتما برین جالبه

 

این رضاست  

 

www.emo-angel.blogfa.com

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم بهمن 1387ساعت 23:5 توسط مهسا |
خدا
 

حتماً بخونش:

نظرتم بگی ممنون میشم

دختر کوچولو از چند وقت بعد از تولد برادرش پا را تو یک کفش کرده بوده که با او تنها باشد . پدر و مادرش زیر بار نمی رفتند ، چون می ترسیدند او هم مثل بیشتر دختر های چهارپنج ساله حسودی اش بشود و بلایی سر بچه بیاورد . منتها او هیچ نشانهای از حسادت از خودش بروز نمی داد و با برادرش خیلی مهربان بود . دست برادر هم نبود و هر روز که مس گذشت ، بیشتر اصرار می کرد . عاقبت پدر و مادرش کوتاه آمدند و گذاشتند چند دقیقه با بچمه تنها بماند .

دختر با خوشحالی رفت توی اتاق نوزاد و در را بست .

لای در کمی بازمانده بود و پدر و مادر کنجکاو می توانستند او را ببینند.

دختر کوچولو آهسته رفت طرف نوزاد ،

صورتش را چسباند به صورت او و پچ پچ کرد:

"نی نی جون ، به من بگو خدا چه جوریه ، من داره یادم میره."
 
 
 
 
 
 
 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم دی 1387ساعت 14:12 توسط مهسا |
تو را به خاک میسپارم

 

تو و تمام خاطراتت را  دیگر نمیخواهم ! تو و بودن

هایت را  دیگر نمی خواهم.....

تو ای که تمام آرزو هایم را در سکوت از  جنس مر مر

اتاق متروکم به صلیت کشیدی.....

                             حالا

                          تو و

 تمام خاطراتت را در قلبی که تنها

گذاشتی به خاک می سپارم...

 

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1387ساعت 18:54 توسط مهسا |
بدون شرح

من زاده شهوت شبی چرکینم
در مذهب عشق, کافری بی دینم
آثار شب زفاف کامی است پلید
خونی که فسرده در دل خونینم
من اشک سکوت مرده در فریادم
دادی سرو پا شکسته در بی دادم
اینها همه هیچ...ای خدای شب عشق
نام شب عشق را که برد از یادم؟

نظر یادتون نره لطفا

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 16:49 توسط مهسا |
روزي دروازه ها را به سوي دوزخ باز خواهم كرد

 چشمانم بسته است نمي توانم يأست را ببينم, هر چند واضح است
                             من از مكانهايي كه تو مي جويي دور و سرگردان مي شوم
                 هرچند من دوزخت را مي جويم (ولي) تو قبل از من به دروازه نزديك ميشوي
                               زندگي تو درست است و من دنبال بهشت تو مي گردم
            من نمي توانم عاشق شوم, عشق براي آنهاست, شهوت ورزي به آسمان, بهشت
           چرا من به اين دنياي پر از اندوه آمدم؟ چرا اين حقيقت دارد؟ خنجر فداكاري من كجاست؟
                         
          روزي دروازه ها را به سوي دوزخ باز خواهم كرد . . .

 

 

با نظرت خوشحالم کن

 

+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 15:14 توسط مهسا |
سرما و سرما

سرما و سرما ، وَقی که سگ زد

دستی که لرزيد ، تيغی که رگ زد

تاريک ِ تاريک ، چشمی که ترسيد

چون پيش از اينها مرگ ُ نمی ديد

اندوه و اندوه ، غصه و غصه َس

که قهرمان ِ اينجای قصه س

لرزش و لرزش ،  لبهای سفيد

تکونی خورد و ...چيزی نفهميد

سايه و سايه ديد توُ سفر

" چشماشو وا کرد رفع شد خطر"

سوزش و سوزش توُ دست و چشماش

نمردم چرا ؟ می مردم ايکاش

"سلام قشنگم" ،... صدای کی بود؟

همونی ِ که دلت رو ربود !

خنده و گريه توُ هم گره خورد

نسيمی وزديد ، بديها رو برد

ضربه و ضربه ، قلب تو و من

لمس دو تا دست ، شرم دو تا تن

گرما و گرما ، اشکی که لغزيد

از شوق ِ اين عشق بر گونه رقصيد

 

 

 

 

نظر یادتون نره

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم مرداد 1387ساعت 19:34 توسط مهسا |
سکوت

هر کسی می تواند از پشت چشمانم از اشکهای هميشه جاری ام از

 سکوت هميشه همراهم تمام حرفهای دلم را بفهمد حرفهايی که جای خود

را به زخمی کهنه داده اند زخمی که ديگر صبر نيز دوای درمان آن 

نيست زخمی که ديگر روحم و جسمم به آن عادت کرده اند زخمی که  

هرچند وقت يکبار دهان باز می کند ديگر اين زخم قسمتی از زندگی ام  

شده ولی مرحم اين زخم را می دانم......

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه چهارم مرداد 1387ساعت 12:43 توسط مهسا |

RSS

قالب وبلاگ

free Template Blog

قالب وبلاگ رایگان

قالب بلاگفا